سپهر مامانی و باباییسپهر مامانی و بابایی، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

سپهر غفارزاده

نذری آقا سپهر در ماه صفر

من و بابایی وقتی آقا سپهر توی شکمم بود با خودمون گفتیم نی نی مون به سلامت به دنیا بیاد برای سلامتیش هر سال در حد توانمون نذر بدیم. خدارو شکر امسال که تونستیم. جاتون خالی قیمه دادیم خیلی هم خوشمزه شده بود. نوش جون هرکی که خورد. و ایشالا که خدا قبول کنه. ...
19 دی 1392

شب کریسمس

امسال ما کریسمس گرفتیم. گل پسری بابانوئل شده بود. هیچکی خبر نداشت که سپهرم میخواد لباس بابانوئل بپوشه. وقتی رفتیم خونه عمه جون همه سورپرایز شدن و میخواستن بخورنش. آخه ببینش تورو خدا اگه اونجا بودی نمیخواستی بخوریش. ...
19 دی 1392

آقا سپهر و دوستش امیررضا

همین چند روز پیش بود که دوست جونی پسرم با مامانیش اومدن خونمون. دوست پسرم فقط چند ساعت ازش بزرگتره یه جورای دوقلو میشن. اینم چنتا از عکساشونه که با بدبختی ازشون گرفتیم. آخه مگه میزارن ازشون عکس بگیریم. همش بازی در میارن. شاید ١٠ تا عکس ازشون گرفتیم این چنتا مثلا خوب شد.   آقا سپهر و آقا امیررضا قراره دوستای خوبی واسه هم بشن. مثل من و مامانی امیررضا ...
19 دی 1392

بابایی و سپهر

یه روز من زودتر از خواب بیدار شدم و میخواستم به کارام برسم. پسر خوشگلمو گذاشتم توی بغل بابایی تا با هم بخوابن. یه بار که بهشون سر زدم دیدم اینطوری خوابیدن.   منم زودی ازشون عکس گرفتم. بعد رفتم دوباره به کارام برسم. وقتی که دوباره اومدم بهشون سر بزنم. توروخدا ببینشون چطور خوابیدن. وقتی بابایی و سپهرو تنها میزارم مدام باید بهشون سر بزنم. الهی فدای پسر گلم بشم ...
19 دی 1392

سپهر و باب اسفنجی

یه روز داشتم توی اینترنت لباسای نی نی و نگاه میکردم یه دفه چشمم افتاد به لباس باب اسفنجی خیلی خوشم اومد و اونو واسه پسر گلم سفارش دادم.چند روز بعد به دستم رسید . تا پستچی آورد رفتیم خونه عمه جون و اونجا لباس و تنش کردیم واااااااااای خدای من چقد بهش میاد. خوردنی شده. قند توی دل آدم آب میشه اینجا هم که لباسشو با شلوار پیشبندیش پوشوندم. ...
19 دی 1392

شب چله ( شب یلدااااااااااااااااااااا )

شب یلدای امسال یلی خوب بود و وش گذشت آه یه گل پسر ناز به جمع ونواده اضافه شده. این گل پسره با اون لباس هندونه ای که پوشیده بود دل همه رو آب میکرد. همه خونواده میخواستن بخورنش به جای هندونه شب یلدا واییییی پسر مامانی خیلی ناز شدی. هندونه مامانی انقد ناز وابیده بود که وقتی لباساشو توی خواب پوشوندم بیدار نشد بعد به زور بیدارش کردم که بریم خونه مامان جون چون همه منتظر گل پسر بودن.   گل پسرم حالا جلیقه خوشگلشم پوشید و کاملا حاضر شد که بریم.   رفتیم خونه مامان جون و دیدیم که مامان جون کورسی گذاشته پسرم سریع رفت اون رو و عکس گرفت.   آجیل مامانی داری به چی فکر میکنی اینکه امشب از کدو...
19 دی 1392

لباس جدید جوجم

یه شب من و بابای + آقا سپهر رفتیم بیرون تا واسه جوجه لباس جدید بخریم چون بابایی وقت نداشت زودی یه لباس خریدیم و اومدیم خونه من لباس و تن نی نی نازم کردم اما دیدم کوچولو  هست بعد با عمه جون پسرم رفتیم و عوضش کردیم. اینم لباس نوی پسرم.   مامانی جون الهی فدات بشم چقد بهت میاد ماه شدی ...
19 دی 1392

اولین مسافرت آقا سپهر

آقا سپهر ٣ ماهش بود که اولین مسافرتش و با ما مانی و بابایی و مامان بزرگ و بابابزرگش رفت. پسرم رفت پابوس آقا امام رضا. البته وقتی توی شکم مامانی بود ٣ بار دیگه رفته بود اما این دفه فرق میکرد چون حالا وجودش توی این دنیا بود. پسرم توی ماشین اصلا اذیت نکرد و یه پارچه آقا بود. خیلی خوش گذشت و امیدوارم بتونیم دوباره بریم. الان که دارم این مطالب و مینویسم پسرم ٥ ماهش شده و اینقد شیطونه که مدام داره شیطنت میکنه و میخواد موس و کیبورد و ازم بگیره و خودش به جای من بنویسه. مامانی جون عشقم الهی من فدات بشم. ...
19 دی 1392